بنیامین
انیمیشن «بنیامین» شروع بدی برای فیلمدیدنهای امسال من بود. از نظر میزان ِجدیگرفتهشدن اثر حتی برای خود سازندگانش، همین بس که مدام با شخصیتهایی لببسته مواجهیم که سخن میگویند و من به شخصه نفهمیدم این صدا از کجایشان در میآید. «بنیامین» برای کودکان ساخته شده؛ لابد چون برای آنهاست نباید به جزییات دقت کرد. حتی نباید به فیلمنوشت آن (اگر فیلمنوشتی نوشته شده باشد)دقت کرد. اصلا این گردنآویزی که همه دنبالش هستند کارکردش چیست؟ اگر قرار به دعای خالصانه برای ظهور منجی است، پس این گردنآویز چه اهمیتی داشته که همه فرعونیان دنبالش هستند؟ گویی فیلمنامهای به معنای واقعی وجود ندارد. چندین موقعیت به بدترین شکل ممکن خلق شده و به بدترین وضع به هم پیوند خوردهاند تا چیزی شود در راستای اندیشه مهدویت و منجیخواهی. راهکارش هم در برابر ظلم و ستم فقط دعاست. دعای خالصانه کنید تا منجی بیاید و طومار اهریمن را در هم بپیچد! یک طاووس هم وجود دارد که درواقع دست خداست! هر کاری بخواهد میکند و گاهی هم کاری نمیکند! مادر را نجات میدهد اما پدر را حال نمیکند نجات دهد! دست دوستان درد نکند که از جیب بیتالمال یک انیمیشن دینی ساختهاند؛ انیمیشنی که قرار است کودکان ما را بسازد! اما دوستان محترم! وقتی درک کسی از مسایل دینی مثل منجی و دعا و اخلاص و. به این اندازه سطحی و عوامانه باشد، قطعا نتیجهای از این بهتر عایدی نمیشود. وقتی خودت را درست و حسابی نساختی چرا میخواهی دیگران را بسازی؟
درخونگاه
«درخونگاه» خستگی دیدن فیلم اول را از تنم بیرون آورد. گاهی سورپرایز شدم و گاهی هم از اجرای متوسط کارگردان افسوس خوردم. اما در نهایت فیلم به دلم چسبید؛ فیلمی که نگاه و فیلمنامه محکم و تقریبا بدون ایرادی دارد. بازیهای قابل قبول هم به بهتر شدن اثر کمک کرده است. درباره «درخونگاه» باید در آینده بیشتر نوشت.
مردی بدون سایه
هرچه سازم از دیدن «درخونگاه» کوک شده بود، با دیدن این فیلم کاملا ناکوک شد! اگر «بنیامین» بد بود، «مرد بدون سایه» بد هم نبود، آشغال بود. تم کلی کار همان تم بارها تکرار شده است: سوءظن. مقداری هم دوست داشته فراتر برود؛ یعنی پیرنگش این بوده: کسی که دیگری را بابت کاری سرزنش میکند خودش هم به همین مسیر کشیده میشود. چیزی مثل «نده». اما این پیرنگ اصلا به اجرا نمیرسد چون وارد یک داستان عجیب و غریب جنایی و پلیسی میشویم که باور کنید حتی اگر از خود فیلمنامهنویس هم بپرسید این ماجرا تهش چه بوده و اصلا قضیه چیست، خودش هم فقط چند حدس میزند و نمیتواند اصل ماجرا را توضیح دهد! بگذریم از سوتیهای کارگردانی که کاملا مشخص است و حاجتی به بیان نیست. علیرضا رییسیان یک کار خارقالعاده دیگر هم کرده است: بد بازی گرفتن از فرهاد اصلانی! سخت است که اصلانی بتواند ضعیف بازی کند اما در اینجا توانسته! بخشی از این بد بازی کردن به نامشخص بودن نقشی بر میگردد که کارگردان فکر میکرده با آوردن یک بازیگر توانا میتواند شخصیتش کند و بخش دیگر هم لابد به کارگردانی. بازی لیلا حاتمی هم که همان بازی همیشگیست و گاهی بسیار لوس. از حق نگذریم؛ یک علی مصفای خوب در فیلم حضور دارد که به خوبی از عهده نقشش برآمده.
سفارشیسازی هوشمندانه
۱-«درست فیلمساختن» از داستانی واقعی به مراتب سختتر از فیلم ساختن از داستانی تخیلیست. اماحُسنی هم دارد: باعث میشود مخاطب و حتی منتقد به روند قصه و منطق آن دقت نکند و آنچه گفته میشود را واقعیتی بداند که تصویر شده. در برابر واقعیت هم که نمیتوان چون و چرا کرد.
متن کامل در ادامه مطلب
با دلت فیلم ببین، مغز میخواهی چکار!
«۲۳ نفر» داستان اسارت۲۳ نوجوان به دست رژیم بعث و بهرهبرداری ی صدامحسین از آنهاست. فیلمی کوچک و سرراست که مخاطب را خسته نمیکند و میتواند حس خوبی به مخاطب بدهد. متاسفانه شاهد بودم که همین «حس خوب» باعث شده تا منتقدین هم اسیر ریسمان حس خود شوند و نتوانند وارد نقد فیلم شوند.
مطلب کامل در ادامه مطلب
کلاس اخلاق
دو صحنه کلیدی در فیلم «سرخپوست» وجود دارد که دقت به آنها میتواند ما را وارد دنیای فیلم کند. سکانس اول کلیدی در همان ابتدای فیلم است. جایی که رییس زندان از پیرمرد مجرم داخل زندان میخواهد چوبه اعدام را بسازد که با پاسخ منفی پیرمرد مواجه میشود.
متن کامل در ادامه مطلب
محدوده آتش به اختیاری
۱-بسیج سازمانی مردمی-نظامیست که بودجهاش از طریق سپاه پاسداران تأمین میشود. بودجه سپاه پاسداران از بودجه سالیانه کشور که شامل پول نفت و عوارض و مالیات و. است با تصویب مجلس شورای اسلامی در اختیار این نهاد قرار میگیرد.
متن کامل در ادامه مطلب
لطفا قبل از خواندن این متن به متن زیر را بخوانید:
http://hivha.rozblog.com/post/23
کتاب حقیقت درباره محمد نوشته رابرت اسپنسر کتابیست که در ان سعی شده تا با تکیه بر منابع مسلمانها این نکته اثبات شود که برداشت بنیادگرایانه و خشن بعضی گروهای اسلامی ریشه در تاریخ اسلام دارد و برداشت خشن انها از اسلام برداشتی است که به شکل طبیعی نتیجه سنت و تاریخ مسلمانهاست . من در این بخش مطالبی از این کتاب را می آورم و سپس به نقد هر بخش به شکل مجزا خواهم پرداخت .
بررسی مطالب این کتاب از دو جهت مفید است اول اینکه میتواند تفاوت رویکرد متن انگارانه و کلام انگارانه را در آیات مورد بحث توضیح دهد و دیگر اینکه اثبات میکند آنچه موجب نگرش خشونت طلبانه از اسلام میشود برداشت متن انگارانه ایست که حتی به همه ملزومات متن انگاری توجه نکرده است . در بررسی مطالب این کتاب این موضوعات روشن خواهد شد . مطالب کتاب در هر بخش در کروشه اورده شده است.
متن کامل در ادامه مطلب
در بحث جبر و اختیار گفتیم که انسانها بین آنچه که میدانند درست است و بقیه ی چیزها در حال انتخاب هستند . اگر چنین مطلبی را بپذیریم ما همواره در حال انتخاب هستیم و انتخابهای ماست که زندگی ما را میسازد هر چند از آن بی اطلاع باشیم. مثلا فرض کنید که میدانیم درست است که راجع به حقیقت بدانیم و تحقیق کنیم ولی به دنبالش نمیرویم؛ در اینجا یک قائل به جبر میگوید که شرایط محیطی اجازه به ما نداده است ولی یک قائل به اختیار خواهد گفت اینکه تحقیق در باره ی حقیقت را سرلوحه ی کار خویش قرار دهیم یا یک کار بی ارزش را که میدانیم زیاد اهمیت ندارد ؛ بستگی به انتخاب ما دارد و ما همواره درحال انتخابیم .
حال اگر خدا را وجود مطلق میدانیم و میخواهیم از کثرت به وحدت که همان وجود مطلق است برسیم باید در انتخابهای خود جانب آنچه که میدانیم درست است برویم.
اما چه چیز درست است؟ گفتیم که ادیان مختلف هر کدام تلاشی بوده اند برای رسیدن به این سوال . البته جواب این سوال ، منحصر در جواب ادیان نیست . در اینجا با توجه به مفاهیمی که از خدا بیان کردیم ؛ کلیاتی از راه درست را که شاید بتوان با کمک عقل به آن رسید بیان میکنیم:
به نظر من همینطور که این جهان وحدتی در عین کثرت دارد پس ما نیز باید از کثرت به وحدت برسیم . یعنی از مسیر علایق و خواسته هایمان نه اینکه انها را سرکوب کنیم . هر کدام از ما باید علایق و ویژگیهایی که در وجودمان است را کشف کنیم و با پرداختن به آنها آماده ی رسیدن به وحدت شویم.
دیگر اینکه وحدت واقعی جهان را فراموش نکنیم و بدانیم همه ی ما در واقع یکی هستیم . اگر چنین چیزی را بپذیریم تفاوتی بین ما ودیگران وجود نخواهد داشت و همگی ما اعضای یک پیکره ایم . در این صورت همه مثل خودمان هستند و هر چه در حق خودمان روا میدانیم در حق انها نیز روا خواهیم دانست.
نکته ی دیگر ، تلاش برای فهم و کشف حقیت است . هر کدام از ما باید دغدغه ی کشف حقیت داشته باشیم و بخواهیم جهان را بفهمیم و راه درست از غلط را تشخیص دهیم. این حقیقت را از لابلای سخن هر متفکر دینی و غیر دینی و هر دین ومکتبی میتوان یافت و باید تا آنجا که در توان داریم سخن همه را گوش فرا دهیم و تجزیه تحلیل کنیم.در نگاهی سختگیرانه شاید بتوان گفت آگاهی به این معنا میباشد و کسانی که وارد کشف و فهم حقیقت نشده اند نمیتوانند به مرتبه ی کسانی که وارد این پروسه شده اند برسند ؛ چون تمامی افراد به انتخاب بین دنبال حقیت رفتن و کار دیگری انجام دادن میرسند و همه میدانند که دنبال حقیقت رفتن درست است. البته این سخنی است که میتوان در آن چون و چرا کرد و سخنی سختگیرانه است اما شاید زیاد هم بی ربط نباشد .
سوال- اگر کسی به این جمع بندی برسد که باید خواسته هایش را سرکوب بکند و درست را این بداند؛ آیا از این راه میتواند به وحدت دست یابد؟
جواب- اگر نخواهیم جوابی ایدئولوژیک بدهیم ؛ باید بگوییم بله و اصلا در مورد چنین فردی ، اگر کار دیگری بکند یعنی خواسته هایش را سرکوب نکند؛ نمیتواند به وحدت دست یابد چون معیار انجام دادن آنچه که میداند درست است میباشد.
سوال- آیا میشود قائل به جبر بود و در عین حال خدا را وجودی مطلق دانست؟
جواب- بله و در این صورت کسانی به وحدت میرسند که با جبر تاریخ به تلاش برای فهم حقیقت پرداخته اند و با جبر تاریخ به آنچه که میدانند درست است عمل کرده اند
سوال- چرا نگوییم که پیامبر یک دین ،مثلا اسلام ، به وجود مطلق رسیده است و آن دین میتواند راههای به مطلق رسیدن را بیان کند؟
جواب- مطلق بودن یعنی در همه ی جهان پخش بودن و اینکه فقط یک نفر یا چند نفر و فقط در غرب عالم یا شرق آن بتوانند به این وجود دست پیدا کنند بسیار عجیب است . هر کسی با نگاهی به اعماق وجودی خویش خواهد توانست به این وحدت دست پیدا کند .
نکته ی دیگر اینکه هر انسانی در هر فرهنگی ، ذهنیت و عقاید خاصی دارد و این عقاید و فرهنگ شخصیت او را میسازند. اگر میگوییم که انسان به وحدت میرسد نه اینکه آن ذهنیت و آن عقاید از بین میرود و بالکل عقاید و ذهنیت دیگری جایگزین میشود که در این صورت موجودیت آن انسان از بین میرود ؛ بلکه همان عقاید، هویتی نو میابد . اگر به تمامی ادیان عالم درشرق و غرب توجه کنیم متوجه این نکته میشویم که همان عقاید و ذهنیتها پوسته ای شده اند برای رسیدن به وحدت .
جبر و اختیار را به دو صورت میتوان مورد بررسی قرار داد ؛ اول اینکه آنرا در وجود انسانی واکاوی کنیم . بدین شرح که قائلین به جبر معتقدند چون هر کاری که انسانها انجام میدهند و هر تصمیمی که میگیرند علتی دارد پس اختیاری در وجود انسان یافت نمیشود و هر چه هست جبر است یعنی اینکه در برابر هر تصمیم و هر عمل ما میتوان چرا گذاشت و این چراها بیرون از عوامل طبیعی پاسخی ندارد . وجود ما متاثر از بسیاری از مسایل فرهنگی و تربیتی میباشد که خارج از آنها نمیتوان تصمیمیم گرفت ؛ حتی اگر تصمیم بگیریم که خارج از این مسایل فکر کنیم باز یکی از این عوامل در این تصمیم گیری ما دخیل بوده است. بنابر این هر انسانی اگر جای انسان دیگر باشد یعنی با همان مسایل تربیتی ، فرهنگی و وجودی همان کارهایی را انجام میدهد که آن انسان انجام داده است؛ معتادی را در نظر بگیرید ، اگر ما جای او بودیم یعنی همان وجود اورا داشتیم ودر همان شرایط زندگی میکردیم و تربیت میشدیم همان راه او را میپیمودیم بدون کوچکترین تغییری.
با این تفاسیر ، برای اینکه قائل به اختیار شویم باید قائل به چیزی در وجود انسان شویم که متاثر از شرایط فرهنگی اجتماعی انسان نباشد و بتوانیم تصمیم آزادانه بگیریم. آیا در وجود انسان چنین چیزی وجود دارد؟فرض کنید در سر دوراهی قرار گرفته اید که کدام راه را انتخاب کنید قائلین به جبر معتقدند مجموعه عوامل محیطی از ژن شما گرفته تا میزان مطالعه و تربیت شما این راه را انتخاب میکنند و شما فکر میکنید که خودتان آزادانه این مسیر را انتخاب کرده اید؛ در حالی که اینطور نیست . اما برای اینکه قایل به اختیار شویم باید بپذیریم که چیزی ورای این مسایل محیطی در وجود ما وجود دارد؛ شاید نامش را بتوانیم اراده ی انسانی بگذاریم ؛ اراده ای که بر خلاف نظر قائلین به جبر هیچ چیزی در آن تاثیر ندارد و آخر سر مائیم که انتخاب میکنیم . فرض کنیم که چنین سخنی درست باشد پس دو مسیر وجود دارد که ما میتوانیم بین این دو انتخاب کنیم ؛حال این سوال پیش می آید که معیار انتخاب آزادانه ی ما چیست؟ میتوانیم بگوییم معیار انتخاب ما "آنچه که میدانیم درست است" میباشد و البته خود این معیار متناسب با شرایط محیطی میباشد یعنی با توجه به این شرایط محیطی، آنچه که میدانیم درست است را فهمیده ایم و درست انسانهای مختلف متفاوت است چون شرایط محیطی متفاوت دارند . ولی نکته ی مهم اینست که در اینجا ما میتوانیم بین آنچه که میدانیم درست است و آنچه که میدانیم غلط است انتخاب کنیم آنهم انتخابی آزادانه ؛ در حالی که در نظر قائلین به جبر باز اینکه ما آنچه که میدانیم درست است را انتخاب میکنیم یا چیز دیگر را ، بستگی به شرایط محیطی ما دارد و انتخاب آزادانه ای در کار نیست.
جبر و اختیار را از موضع دیگری نیز میتوان مورد بررسی قرار داد و آن رابطه ی خدا و انسان میباشد . آیا علم مطلق خدا به این معنا نیست که انسان اختیار ندارد؟ اگر خدا میداند که ما چه عملی را انجام میدهیم و عمل ما حدس پذیر است پس اختیاری در عالم وجود ندارد و همه چیز جبر است. برای جواب دادن به این مشکل ، میتوان گفت که خدا موجودی ورای زمان است و موجود ورای زمان میتواند در زمان جلو و عقب برود و در واقع خدا با جلو رفتن در زمان میفهمد که ما چه عملی را انجام میدهیم و این با اختیار ما تلاقی ندارد. در جواب میتوان پاسخ داد که اگر خدا علم مطلق دارد میتواند عملی که ما انجام نداه ایم را حدس بزند؟ یعنی نه اینکه در زمان جلو و عقب برود و عمل ما را بگوید ،بلکه به واسطه ی علم مطلقش بگوید ما چکار انجام خواهیم داد که اگر بتواند ،پس عمل ما را میتواند پیش بینی کند و این نشان میدهد که ما اختیار نداریم چون لازمه ی اختیار واقعی ، غیر قابل پیش بینی بودن عمل میباشد. چنین به نظر میرسد که این مشکل پایانی ندارد مگر اینکه از دانستن خدا به عنوان یک موجود صرفنظر کنیم وخدا را وجودمطلق بدانیم که اگر چنین بدانیم در واقع خدا علمش مطلق است چون وجودش مطلق است و این وجود مطلق در وجود ما نیز میباشد و هر تصمیمی که بگیریم تصمیمی از وجود ما میباشد که خدا هم در آنجاست .و علم مطلق خدا به عنوان وجود مطلق به این معنا میباشد و بنابر این با اختیار ما تلاقی ندارد.
حال میخواهی ببینیم چه خدایی عقلانی تر میباشد. وقتی صحبت از خدا میکنیم ؛ یعنی صحبت از خدایی میکنیم که بود و نبودش برای ما فرق میکند . تلقی افلاطونی از خدا یا تلقی متحرک اول از خدا ، تنها نامی را از خدا یدک میکشند و در واقع تلقی متحرک اول ،در عمل هیچ فرقی با اینکه ماده و انرژی و حرکت را جز عناصر و ساختارهای کلی و همیشگی جهان بدانیم ندارد.
حل اگر بخواهیم خدایی را که بود و نبودش بر زندگی ما اثرگذار است را مورد بررسی قرار دهیم به نظر من به دو تلقی کلی از خدا میرسیم که در اینجا شرح داده میشود.
اگر به صفات خداوند مثل علم مطلق و نگاهی بیفکنیم ؛ یک صفت گویی بالاتر از همه ی آنها مینشنید و آن وجود مطلق بودن خداست. آنچه وجودش مطلق باشد ؛همه ی صفات ان مطلق میشود. پس اولین مفهوم از خدا ، خدا به عنوان وجود مطلق میباشد.
هر یک از ما وجودی داریم . اشیا نیز وجودی دارند . هر چه را در این جهان انگشت بگذاریم ، وجودی دارد و خداوند وجود مطلق است.پس در وجود هرچیز و هرکس خدایی میباشد. خدایی که در همه ی عالم وجود دارد . در واقع ؛درهمه چیز ، خداست.یعنی تمامی عالم در عین کثرت وحدتی دارد؛ همه ، نه از خدایند ؛ بلکه خود ، خدایند.
با پذیرفتن این خدا ، ادیان و هر چه در این جهان است هویتی نو میابد. در واقع ادیان تلاش انسانهایی است که با اعمال خویش به وجود مطلق نزدیکتر شده اند و توانسته اند از کثرت خارج شوند و به وحدت برسند . البته باید دقت کرد که مظور ما از به وحدت رسیدن، رسیدن به آرامش درونی میباشد نه وحدت عینی و دین راهی است که هر کدام پیموده اند و نتیجه ی تجارب آنها میباشد. چون انسانها در فرهنگهای مختلف زندگی میکنند ؛ طبیعی است که در این تلاش به نگاههای مختلفی برسند . نگاههایی که از شرق عالم و ادیانی چون بودا وادیان چینی را شامل میشودو تا غرب عالم و مسیحیت و اسلام و یهودیت را در بر میگیرد.هر یک از این نگاهها را پوسته ای در بر گرفته از باورها و عقاید آورنده ی مذهب که منبعث از فرهنگش میباشد ؛ نکته ی جالب هم همین است ؛ همانطور که عالم ،کثرت در عین وحدت دارد ؛ ادیان نیز کثرتی در عین وحدت دارند و همه تلاشی هستند برای عبور از کثرت و به وجود مطلق رسیدن.
با این نگاه ، دیگر فاصله ای بین انسان و خدا نیست و خدا از رگ دست هم به انسان نزدیکتر است چون در وجود اوست.
آشکار است که این نگاه با نگاه سنتی دینی در تعارض عجیبی میباشد. در این نگاه خدا نه تنها وجود مطلق است ؛ بلکه موجودیت هم دارد . عالمی دارد و بر تختی جلوس میکند و فرشتگان در گاه دارد . پادشاه این عالم میباشد؛ البته پادشاهی دادگر . در واقع ؛ در این تفکر خداوند موجودی است که دارای صفاتی چون علم مطلق و قدرت مطلق میباشد و ظرفی هم به نام وجود دارد که به اختیار خودش و هر زمان اراده بکند بر موجودات میگستراند و از صفر به وجود می آورد . پس با این عالم فاصله دارد و پادشاه این عالم است و همه ی این عالم را او خلق کرده و این عالم به او وابسته است ؛نه اینکه خود ، وجود مطلق باشد . این خدا فرشتگانی هم دارد که رابط او و انسانهایندو حرفهای خود ودستورات شاهانه اش را از طریق فرشتگان به رسولانش ابلاغ میکند و آنها به مردمان.
اگر در مفهوم اول از خدا ، همه ی صفات با توجه به وجود مطلق بودن خداوند توجیه میشد ؛ یعنی خداوند علم مطلق ، قدرت مطلق و دارد چون وجود مطلق میباشد؛ در اینجا باید تمامی صفات برای خداوند اثبات شود و دیدیم که در هیچ یک ا ز اثباتهای وجود خدا به چنین صفاتی نمیتوان رسید. شاید خداوند مطلق نیست ولی دروغ میگوید. چیزی که میتواند این احتمال را در این نوع بینش به خدا بالا ببرد ؛ فرستادگان و ادیان میباشد. چرا خدایی که خود را مطلق میداند و همه چیز را از آن خود میداند فقط به غرب عالم توجه داشته و ادیانش که اسلام ، مسیحیت و یهودیت است در غرب پدید آمده است و شرق عالم رابه حال خود رها کرده است؟ بدیهی است که در اینجا دینداران ، اراده ی خداوند را دخیل خواهند دانست و میگویند : پادشاه عالم چنین صلاح دانسته که دستوراتش برای تمامی خلق را از این نقطه به گوش همه ی عالم برساند. با اندکی تفکر متوجه ضعف این خدا و مفهوم کاملا انسانی آن میشوید . از نظر عقلانی هیچ دلیلی وجود ندارد که این خدا واقعا مطلق باشد.
اگر خدا را به عنوان وجود مطلق بشناسیم ؛ لوازم و تبعاتی دارد که بیان شد . از ان جمله این بود که هیچ دینی نمیتواند کلام خداوند باشد و ادیان نتیجه ی تلاش انسان برای عبور از کثرت ورسیدن به وحدت میباشند و هر کدام راهیست پیشنهادی برای رسیدن به وحدت . اینکه ادیان کلام مستقیم خدا باشند فقط در صورتی ممکن است که فاصله ای بین وجود خدا و این عالم باشد ؛ یعنی نوع دوم مفهم خدا که عبارت بود ار خدا به عنوان موجودی دارای وجود مطلق. به لوازم و تبعات هر کدام از این دیدگاهها باید پایبند بود و نمیتوان بخشی از مفهوم اول خدا را قبول داشت و بخشی از مفهوم دوم را.
چنین به نظر میرسد خدای نوع دوم ،از پشتوانه ی عقلانی بر خوردار نمیباشد ولی خدای نوع اول ، یعنی خدا به عنوان وجود مطلق، مفهومی عقلانیست که ایراد عقلانی نمیتوان به آن وارد کرد.
اگر در مفهوم دوم از خدا نیاز است که خداوند بگوید معادی هست و شما نمیمیرید و جاویدید و در این جاویدیت دلیلی نباشد جز خواست و قدرت خدا، در مفهوم اول از خدا، این جاودانیت میتواند لازمه ی منطقی موجود بودن باشد ؛زیزا اگر بپذیریم که وجود داشتن مرتبه ای غیر مادی است میتوانیم برای انسانها مرتبه ای غیر مادی قایل شویم که همیشگی است و حقیقت وجودی انسان است و خدا مجموع این حقیقتهای وجودی است ؛ حقیقتهایی که میتواند از جهنم مطلق تا بهشت مطلق(به زبان دینی) را در بر بگیرد . انسان میتواند با نگاهی وجودی راز موفقیت و همیشه در بهشت بودن را بفهمد .نگاهی که چون انسانها متفاوتند پس متفاوت است و یک نگاه خاص نیست و ادیان و مکاتب اخلاقی همه تلاشی هستند برای رسیدن به آن.
اینکه انسان به بهشت مطلق بپیوندد یک راه بیشتر ندارد و آن تلاش برای فهم حقیقت و عمل کردن به آنچه که فکر میکند درست است ؛ میباشد.که در آینده بیشتر در باره ی آن سخن خواهیم گفت.
پس دوتلقی از خدا میتوان داشت ؛ خدایی که وجودش از وجود ما متفاوت است و صاحب و فرمانروای این جهان است که میتواند خالق این جهان باشد(در تفکر دینی) یا نباشد (مثلا تفکر افلاطونی) و خدایی که در عمق این جهان است و وجودش در وجود ماست و در واقع ما در وجود اوییم و ما و اویی معنا ندارد چون یک وجود بیشتر نیست و آن خداست. این وجود مطلق طبیعتا از جنس ماده نیست پس همینجا مراتب وجودی فهمیده میشود و اینکه جهان ماده یک مرتبه ی وجودی است و مرتبه ی وجودی دیگر نیز وجود دارد که همیشگی و جاودانه است . مرتبه ای که میتواند از کثرت برهد و با شعور و آگاهی به مطلق(آرامش درونی) برسد ؛البته در عین حفظ وجود مستقل خود .
براهین اخلاقی به شکلهای مختلفی بیان شده اند ؛ اما میتوان سه الگوی کلی در آنها مشاهده کرد
1-رسیدن از امر به آمر
احکام اخلاقی به صورت امر میباشند ؛ لذا باید دستور دهنده ای داشته باشند (آمر) ؛ این آمر نمیتواند خود انسان باشد زیرا آنچه که فردی آنرا امر اخلاقی میشمارد که باید به آن گردن بگذارد ؛چه بسا فردا به آن گردن نگذارد؛ پس باید خدایی وجود داشته باشد و تکالیف اخلاقی را مقرر کرده باشد.
مسئله ی مهم در نقد این برهان اینست که اگر خدا هم مقرر کرده باشد میتوان ندیده گرفت و آنها را اجرا نکرد و سوال مهمتر اینست که این احکام اخلاقی که خداوند آنهارا بیان کرده آیا واقعا اخلاقیند؟ چنین به نظر میرسد تا فرد و جامعه ، خود را عقلا ملزم به رعایت قوانین ندانند و آنها را اخلاقی ندانند ؛ اخلاقیات را رعایت نخواهند کرد.
2- میزان زیادی از وفاق در میان احکام اخلاقی انسانها در فرهنگهای مختلف وجود دارد . بسیاری از عدم وفاقها به سلیقه های مردم بر میگردد که چندان اساسی و تعیین کننده نیست . این وفاق در کلیات اخلاقی ،نشان میدهد که نیرویی خارج از اراده های انسانی آنها را در دل انسانها نگاه داشته که آن نیرو ، خدا میباشد
درنقد این برهان میتوان گفت تا زمانی که قوله و نظریات عقلانیتری وجود دارد نیازی نیست به ماورا پناه ببریم. از نظر روانشناسی اجتماعی ،ثبات نسبی نیازهای انسان و انگیزه های اجتماعی در شخصیت انسان باعث این سطح از وفاق در قضاوتهای اخلاقی میباشد.
3-انسانها همواره سعی میکنند به بالاترین سطح اخلاقی برسند که آشکارا پیداست در شرایط زندگی این جهانی ، دستیابی به آن غیر قابل حصول است؛ پس باید جهانی دیگر باشد که به این غایات دسترسی باشد.
در واقع در این برهان که کانت بیان کرده بیان میشود که انسانها مدام در حال پیشرفت اخلاقی هستند واین مسئله در این جهان به سر انجام نمیرسد.
در نقد این برهان دو مسئله مطرح است ؛یکی اینکه آیا واقعا انسانها سعی میکنند به بالاترین درجه ی اخلاقی برسند؟ و دوم اینکه آیا اساسا مفهومی به نام بالاترین سطح اخلاقی وجود دارد ؟ اگر اخلاقیات را تابع نیازها و فهم انسانی بدانیم ؛ دیگر چنین مفهومی وجود نخواهد داشت.
شاید بتوان اخلاق را بر پایه ی خدایی که قبلا ثابت شده بنیان نهاد ؛ اما رسیدن از اخلاق به اثبات خدا نتیجه ای در بر نخواهد داشت
درباره این سایت